تبلیغات
کانون صبای روستای رهن - نردبان آسمان
 
            
درباره وبلاگ
این وبلاگ متعلق به کانون فرهنگی و هنری صبای روستای رهن شهرستان گناباد می باشد
خبرنامه پیامکی کانون فرهنگی و هنری صبا

نردبان آسمان

گویند در بالای کوه قاف نردبانی است که با آن می توان به آسمان رفت و از آنجا زمین را به تماشا نشست می توان همه جای زمین را از آنجا دید اما رفتن به کوه قاف و بالا رفتن از این نردبان کار هر کسی نیست فقط کسانی می توانند بروند که اراده آنها از فولاد سخت تر و صبرشان از ایوب بیشتر باشد .

این گفته های چند پیرمرد بود که دور هم نشسته بودند و علی آن را می شنید باورش سخت بود که نردبانی باشد که بتوان با آن به آسمان رفت و از آنجا زمین را تماشا  کرد اما بسیار دوست داشتی بود رفتن به آسمان و نظاره زمین از افلاک .

علی در حالی که این سخن ها را در ذهنش مرور می کرد به طرف مزرعه رفت در مزرعه پدرش مشغول آبیاری زمین بود

 از پدرش پرسید کوه قاف کجاست؟ پدرش خندید و گفت : کوه قاف؟!!! ، قاف کوهی افسانه ای است که جایگاه سیمرغ است .

علی: سیمرغ ؟!  

پدر : بله سیمرغ

علی : همان پرنده ای که اگر پرش را بسوزانی پیدایش می شود

پدر : بله ؛ نام آن پرنده هم سیمرغ است ، اما این کجا و آن کجا

علی : پدر من می خواهم به کوه قاف بروم

پدر : چرا کوه قاف ؟

علی : می خواهم به آسمان بروم و از آنجا زمین را ببینم

پدر : مگر زمین راندیده ای

علی : چرا دیده ام  ولی نه همه جایش و نه از آسمان

پدر : رفتن به کوه قاف کار هر کسی نیست

علی : اما من باید بروم

پدر : عیبی ندارد برو اما "طی این مرحله بی همرهی خضر مکن         ظلمات است  بترس از خطر گمراهی"

علی :  خضر دیگر کیست ؟

پدر : یک راهنما

علی : کجاست ؟

پدر: هر کجا گمشده ای است و او را می خواند به سراغش می آید

علی : کی می آید ؟

پدر : اگر صبر کنی پیدایش می شود

علی : اگر با صبر کسی می آمد باید قبلاً به راهنمایی آنهایی می آمد که پیر شده اند؛ صبر در ماندن و نشستن نیست صبر در رفتن و ایستادن است و گرنه عمر هفتاد و هشتاد سال کفاف رفتن به کوه قاف نمی کند

پدر : نمی خواهد هفتاد سال صبر کنی فقط چند روز صبر کن

علی به طرف خانه به راه افتاد  به اتاقش رفت و وسایلش را جمع آوری کرد و داخل کوله پشتی گذاشت تا هر موقع که خضر آمد برای رفتن آماده باشد

شب علی از شوق رفتن به آسمان خوابش نبرد صبح هم برای گشتن در میان دشت و چیدن گل به دشت رفت در میان گلها با خودش می گفت این دشت رنگارنگ چقدر از آسمان زیبا است چه قدر باشکوه خواهد بود این زمین پر گل .

علی دو سه روزی به دشت می رفت و از آنجا به تماشای گل ها مشغول بود ؛ بلاخره انتظارش به پایان رسید یک روزی که کنار گلها نشسته بود و گل ها را نوازش می کرد یک مرد به سویش آمد علی سلام کرد مرد پاسخ داد و پرسید آماده ای ؟

علی : آماده ! آماده چه چیز ؟

مرد : مگر نمی خواستی به کوه قاف بروی

علی : شما که هستید ؟

مرد : صدایم کن خضر

علی از خوشحالی به هوا پرید و گفت حاضرم و به سرعت یک دسته گل از گلهای رنگارنگ چید و به خضر داد و گفت بروم ره توشه خود را بیاورم

خضر گفت : ره توشه لازم نیست تا کوه قاف راهی نیست هر چه لازم باشد همراه داریم علی با تعجب نگاهی کرد و گفت شما که هیچ همراه ندارید

خضر گفت : "چشم دل باز کن که جان بینی         آن چه نادیده نیست آن بینی "

علی کمی جا خورد   خضر گفت : مگر تو نگفتی صبر در ماندن نیست بلکه در رفتن و ایستادن است "هزار کوه گرت سد راه شود برو             هزار راه گرت از پای افکند بایست "

علی که این سخنان را آشنا دید و دانست که سخنان خود اوست هر دو با هم راهی شدند ساعتی بیشتر نگذشته بود که علی تشنه و گرسنه شده بود به خضر گفت من تشنه ام

خضر : صبر کن

علی: تا کجا؟ تا کی ؟

خضر : تا هر وقت که به آب برسیم

کم کم علی توان راه رفتن نداشت دهانش خشک شده بود وقتی به نزدیک تپه ای رسیدند ؛

خضر گفت : آن چیزی که در انتظارش بودی پشت آن تپه است  علی به سرعت از تپه بالا رفت   کلبه ای در آن طرف تپه بود  علی  به همه جای کلبه رفت ولی اثری از آب نیافت پرسید پس کجاست ؟ مگر نگفتی اینجا آب دارد خضر گفت :کی من گفتم این جا آب دارد گفتم آنچه در انتظارش بودی اینجاست اگر تشنه ای به بالای بام برو وآب بخور .

علی پرسید : بالای بام!؟

خضر : بله بالای بام

علی با اکراه و ناباوری از بام بالا رفت و در نهایت تعجب دید بالای بام  گودالی پر از آب است آبی زلال و خنک علی تا جایی که می توانست آب نوشید به قدری که دیگر نمی توانست از آن بالا پائین بیاید . خضر گفت اگر تشنگی ات برطرف شد پائین بیا  علی به آرامی از بام پائین آمد؛

 خضر پرسید: مگر در انتظار دیدن کوه قاف نبودی تا ازآن بالا بروی و سپس از نردبان به آسمان بروی

علی : چرا منتظر رسیدن به کوه قاف هستم تا از آن بالا بروم

خضر : پس چرا بالا نرفتی ؟ پس چرا فراموش کردی ؟

سخن های خضر برای علی نا مفهوم بود ؛ از کجا بالا نرفتم چه چیز را فراموش کردم خضر ادامه داد تو فراموش کردی که در انتظار چه هستی یعنی چیز جدید و کم ارزش تری را جایگزین هدف بالای خود کردی یا اصلاً هدفت (رسیدن به کوه قاف ) کوچک بوده

علی : از چه چیز بالا نرفتم؟

خضر : از کوه قاف  

علی آرام و بی صدا شد  با خود می گفت من که کوهی ندیدم که از آن بالا بروم

خضر پرسید: گرسنه ای

واقعاً چه سوال احمقانه ای بود این نیاز به پرسیدن نداشت از قارو قور شکمم می شد فهمید که گرسنه ام با احتیاط پاسخ داد اگر غذایی باشد می خورم خضر زیر پایش را نشان داد و گفت بکَن گفتم گرسنه ام نگفتم چاهکنم به آرامی شروع به کندن کرد قدری که خاک برداشت به صندوقچه ای رسید صندوقچه را از دل خاک بیرون کشیدند درش را باز کردند خضر به علی گفت : بخور

علی به داخل صندوقچه نگاه کرد چیزی جز چند سکه طلا ندید  پرسید : چه چیز را بخورم ؟

خضر: طلا ها را

علی : این ها که خوردنی نیست

خضر : پس چرا مردم طلا ها را بیشتر از غذا دوست دارند که حتی برایش جان هم می دهند دوباره گفت اگر نمی توانی بخوری به خاکش بسپار علی صندوقچه را زیر خاک کرد ؛ خضر سنگی برداشت وبر شاخسار درختی که کنار کلبه بود زد دو سیب از بالای درخت افتاد به علی گفت اگر گرسنه هستی می توانی سیب ها را بیاوری و بخوری سپس خودش به طرف کوهی که در نزدیکی دیده می شد به راه افتاد.

نزدیک غروب خورشید به کوه رسیدند از تخته سنگ های کوه بالا رفتند کم کم خورشید غروب کرد

علی به خضر پیشنهاد کرد که بمانیم و استراحت کنیم تا صبح شود و صبح دوباره به راه ادامه دهیم

خضر گفت : تو نبودی که می خواستی هر چه زود تر از آسمان زمین را بنگری

علی : بله من بودم ولی ...

خضر: پس برویم

هر دو دوباره شروع کردند به بالا رفتن از کوه چیزی دیده نمی شد اما خضر در حالی که دست علی راگرفته بود چنان می رفت که گویی راه هر روزه اوست به بالای کوه که رسیدند از نیمه شب گذشته بود اما از همه عجیب تر این که چراغ های کوچکی این طرف و آن طرف کوه در حرکت بودند که گمان می کردی درست در دل آسمان هستی و آنها ستاره هستند که به دورت می چرخند باور نکردنی بود بالای کوه میان آسمان بودی علی در این فکر بود که چقدر این صحنه زیباست که صدای خضر بلند شد که ببین

علی: چه چیز را ببینم

خضر : زمین را

علی : جز سیاهی چیزی دیده نمی شود

خضر : مگر نمی گفتی دیدن زمین از آسمان زیباست

علی : بله می گفتم ولی هیچ چیز را نمی توان دید

خضر : پس چگونه آدم ها به هیچ دل می بندند

علی : نمی دانم

بالا آمدن از کوه علی را چنان خسته کرده بود که نه سخنان خضر ونه زیبایی ستاره های گرداگردش نمی توانست او را بیدار نگه دارد برای همین در همان جا که بود دراز کشید و به خواب رفت صبح که از خواب برخواست دید که در پائین کوه کنار درختی خوابیده است با تعجب به هر جا نگاه کرد اثری از خضر پیدا نکرد جز نامه ای که برایش نوشته بود نه بر کاغذ بلکه بر خاک

سلا م فرزندم

دنیا سرای ماندن نیست و زمین جز گهواره ای خواب آور چیز دیگری نیست کوهی که کوه قاف می شناختی جز با زیر پا گذاشتن امیال و هوی و هوس ها یت نمی توانی از آن بالا بروی و بر نردبان  آسمان نیز جز با زیر پا گذاشتن تعلقات نمی توان صعود کرد و آسمان را جز با شهادت نمی توان فتح کرد.

نویسنده : محسن فتاحی