تبلیغات
کانون صبای روستای رهن - بارش باران
 
            
درباره وبلاگ
این وبلاگ متعلق به کانون فرهنگی و هنری صبای روستای رهن شهرستان گناباد می باشد
خبرنامه پیامکی کانون فرهنگی و هنری صبا
شنبه 16 فروردین 1393 :: نویسنده : حسن

وَلَیِنْ سَاَلْتَهُمْ مَنْ نَزَّلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَاَحْیَا بِهِ الارْضَ مِنْ بَعْدِ مَوْتِهَا لَیَقُولُنَّ اللَّهُ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ اَکْثَرُهُمْ لا یَعْقِلُونَ

و اگر از آنان بپرسـی چه كسـی از آسمان آبـی فرو فرستاده و زمیـن را پس از مرگش به وسیله آن زنده گردانیده است حتما خواهند گفت الله بگو ستایش از آن خداست با این همه بیشترشان نمی اندیشند

 (عنکبوت63)

 این چند روزه همش هوا ابری و بارونی بوده و شکر خدا بارون خوبی هم اومد اما تندترین بارونی که اومد مربوط میشه به بعد از ظهر پنج شنبه

این بارون که چند دقیقه بیشتر طول نکشید طوری شدت داشت که من تا به حال همچین بارونی ندیده بودم (بارون که تنها نبود یه کم تگرگ هم داشت!) این چند دقیقه زمین و آسمون به هم  دوخته شده بود از پنجره که نگاه این پشت بومای گلی می کردی تا یک متر (با اغراق) گل بلند میشد و از هر ناودونی به قول این ریش سفیدا یه ریو! آب می اومد با خودم گفتم الانست که کل رهنو آب ببره و همه سقفای گلی یه جا بیاد پایین!

به محض اینکه بارون سست شد زدم بیرون خونه اولین صحنه ای که دیدم دهنم باز موند از اول اون پل روی جویی که میره به پیشون کوچه مدشو! (امیدوارم تونسته باشم منظورمو برسونم و شما فهمیده باشین کجارو میگم) تا کنار برج آقای حیدرزاده کلا زیر آب بود از اون کوچه تنگ کنار منزل قدیمی اقای حیدرزاده (کوچه مدشو) چنان آب با شدت می اومد که آدمو ترس ورمیداشت منم کلا محو تماشا شده بودم و اصلا به فکر عکس گرفتن نبودم و الا چه عکسی می شد!

شبش توی مسجد همه از اون بارون میگفتن بچه ها که موقع بارون توی سالن کارگران داشتن فوتسال بازی میکردن با خودشون گفتن درریم که الانه سقف میاد پایین (البته این از اون حرفا بود!) ولی داخل سالن چون سقفش فلزیه صداشم خیلی بیشتره و البته بعضی ها یاد بارون سال 76 افتاده بودن همون سالی که اونقد بارون اومده بود که سیل افتاده بود توی قنات و از اون سال روز به روز آب قنات کمتر شد همون سالی که توی جوی ها برای یه مدت آب گل آلود می اومد و خیلی از ماهی های داخل قنات به رحمت خدا رفتند! آخه یادمه همون وقتا یه بار یه ماهی بزرگ رو آب آورد منم خیلی خوشحال بدون هیچ زحمتی با دست! گرفتمش و بردمش توی خونمون اما چون دیدم حال نداره و داره می میره ازین کارم پشیمون شدم و دوباره بردم انداختمش توی آب (بچه بودیم واقعا و گرنه چه غذایی میشد) همون سالی که آب قنات رو بالاتر از روستا از مسیرش در آوردن و آب روی زمین از توی کوچه ها می اومد و جلوی مسجد  می ریخت توی جوی همون سالی که من کلاس اول ابتدایی بودم و بعد از ظهر که کلاس تموم شد وقتی معلمامون میخواستن برن گناباد نمیتونستن چون از داخل کال آب زیادی می اومد و هنوز یادمه که ماشین ژیان آقای عشقی مدیر مدرسمون (هر جا هستن خدا نگهشون داره) توی اون آب گیر کرده بود و البته همون سالی که توی حیاط خونه ی آقای امیری فر که پیشون کوچه بود (همون خونه ای که اگه تازگیا رفته باشین به خاطر ترکیدن لوله ی آب یه مقداریش فرو ریخته) آب جمع شده بود و راه خروج نداشت که اگه اشتباه نکنم آخرش مجبور شدن زیر دیوار رو سوراخ کنن تا آب بره بیرون!

یکی از دوستان تعریف میکرد که اون سال با دوتا دیگه از بچه ها رفته بودن بندهای بالا برای کاشتن خربزه و بارون که شروع شده اولش خیلی خوشحال بودن و میگفتن که چه خربزه ای باشه امسال اما همین که یه مدتی گذشته و همه ی روی زمین پر از آب شده چیزی نمونده بوده اشکشون در بیاد! میگفت اونقد شدت سیل زیاد بود که هر بندی از چند قسمت رخنه می کرد و میرفت سراغ بند بعدی

بارون پنجشنبه از اون جنس نبود البته به نظر میرسید شدت اون سال رو داشت اما زمان اون سال رو نداشت ولی هر چی بود بارون با عافیتی بود و خسارت نداشت منم گشتم شاید کسی از بچه ها عکسی گرفته باشه براتون اینجا بذارم اما متاسفانه نتونستم پیدا کنم پس کسایی که این بارونو ندیدن فعلا تو کفش بمونن!!

اما شنبه که رفتم توی کشمو مه قشنگی همه جا رو گرفته بود که منم چندتا عکس گرفتم و یکیشو براتون اینجا لود میکنم تا یه جورایی بتونم جبران کنم!

 

در پایان هم به همتون توصیه میکنم این روزا که خیلی هوا خوبه و واقعا بهاره اگه توی رهن هستین برین توی کشمونا چای آتیشی درست کنین و از زندگیتون لذت ببرین و "در نبندید به آرامش پر مهر نسیم"





نوع مطلب : اخبار روستا، نوشته های هم کانونی، 
برچسب ها : روستا رهن، رهن، بارش باران،
لینک های مرتبط :

دوشنبه 1 خرداد 1396 04:22 ب.ظ
whoah this weblog is wonderful i really like studying your posts.
Stay up the good work! You already know, many persons are searching round
for this info, you can aid them greatly.
پنجشنبه 31 فروردین 1396 02:40 ق.ظ
I am curious to find out what blog platform you are utilizing?
I'm having some minor security problems with my latest site and I'd like
to find something more safe. Do you have any recommendations?
دوشنبه 18 فروردین 1393 10:44 ق.ظ
چه خاطرات جور واجوری(غلط که نیست؟) یادم اومد. بارون هم واقعا ازون بارونا بود. عکس هم که دیگه حرف نداره، چایی هم که خودم بودم، عجب حالی داد ...
حسن نه درسته فقط دفه بعد به هم چسبیده بنویسش! چایی هم نوش جان
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر