تبلیغات
کانون صبای روستای رهن - یاد ایام سفر کرده به خیر!
 
            
درباره وبلاگ
این وبلاگ متعلق به کانون فرهنگی و هنری صبای روستای رهن شهرستان گناباد می باشد
خبرنامه پیامکی کانون فرهنگی و هنری صبا
جمعه 29 فروردین 1393 :: نویسنده : حسن

در رهن هنوز هم وجود دارند کوچه هایی که رنگ و بوی قدیم می دهند و گذشت زمان و پیشرفت جامعه باعث نشده این کوچه ها رنگ مدرنیته به خود گیرند کوچه هایی که وقتی انسان از آن میگذرد هنوز آرامش روزگاران قدیم در آن جاریست هر از چند گاهی که از آن عبور می کنی صدای جیک جیک گنجشک و کوکوی فاخته در آن شنیده می شود و "صدای پای آب" به گوش می رسد


وقتی که حرف از قدیم و کوچه های قدیمی است و "صدای ردپای کوچه های عشق پیدا می شود" مطمئنا خاطرات زیادی برایم و برایتان زنده می گردند خاطرات شیرین تمام شدنی و تلخی که حالا برایمان شیرین شده اند و با شوق و خنده از آنها یاد می کنیم، دوستشان دارید و دوستش می دارم و دوست دارم دوباره زمان های قدیم به روستا برگردند زمان هایی که مردم همدل و هم رنگ بودند زمانی که "کوچه ها راست و مردم همه راست/ همگی رو به خدا/ همه خط ها روشن/ خوب و خوانا بودند"

 

بازگردند مردمانی که حرفشان "حرف قرآن و خدا و دین بود" زمانهایی که داشتیم "دوستانی بهتر از آب روان" غم یک نفر غم همه بود و شادی یک تن شادی همه دوست دارم مردمان ندار شاکر بازگردند دوست دارم روضه های بی بلندگو باز گردند و دوباره در محرم مکرر بخوانند "ماه محرم شد/ دلها پراز غم شد" شام های غریبان بازگردند تا بخوانیم "ای جان بابا امشب کجایی" بازگردند تا ببینیم خوردن بلغور دسته جمعی توی سینی را باز آیند روضه های مسجد کهنه با آماچ هایش

دوست دارم دوباره برگردند شب های ماه رمضان تا بر پشت بام ها شب خوانی کنند و سحر شود این زمانه که همچون شبی تار است دوست دارم دوباره سبز شود آن درخت سرنج داخل مسجد پایین و زنده شود دل هایمان که مرده اند و پر آب شود این قنات به خشکی رفته، برگردد آن برکات از دست رفته

دوست دارم دوباره دنبال آب بدویم و کله ی آب را به سر زمین برسانیم! دوست دارم دوباره برای طلب باران چلغزک! درست کنند، آن را بچرخانند، هیزم جمع کنند و از پی اش بخوانند "کله ی مار هیزم بیار/ کله هشی سالار باشی" دوباره آن خر سیاه را به حمام ببرند(lol)، خانم ها بروند و در "چاه اودل حق" دعا کنند، پنبه ی روغنی روشن کنند، شمع روشن کنند آش نذری بدهند تا خداوند بارانش را ببارد دوست دارم دوباره خوشه چین ها از پی توشه ای خوشه بچینند و شاد باشند ازین پیشه دوست دارم دوباره برای کوبیدن خرمن سوار بر بردو شوند و دشت بان بیاید در کوبیدن خرمن گندم که نه خرمن غم هایمان کمک کند

هنگام برداشت گل زعفران شود و همه ی همسایه ها در یک خانه جمع گردند دوست دارم این جعبه ی جادویی خاموش شود تا دوباره شب ها را دور هم بنشینیم و از ته دل خنده کنیم دوباره کرسی ها روشن و ظرف های شیربرنج روی آن چیده شوند، دوباره توگی بخوریم، کاسه شیر را با شیره بخوریم و بگوییم "شیر و شیره/ بچه میمیره" دوست دارم دوباره در این کوچه "و به دشت پر ملال ما پرنده پر می بزند" دوباره نوروزی بیاید تا تخم مرغ رنگین به مهمان ها بدهیم سیزده را بدر کنیم و چهارده را به دو و به کدکدوس خبر دهیم که نوروزی دیگر هم به پایانش رسید از درخت های گربگی بالا رویم با پا به شاخه اش بکوبیم تا چادری را برای شب پر از توت نماییم! برویم سر زمین های پالیز و خربزه های شیرین تر از قند بشکنیم و شب را آنجا به صبح برسانیم کنار جیر جیر جیرجیرکها زیر نور ستارگانی که بیشمارند، حمام رهن گرم و گیرا گردد و خودمان را بشوریم از گرد و غباری که این سالها بر رویمان نشسته دوست دارم دوباره اسباب های عروس را دست به دست و یکی یکی ببرند و یک دستمال هدیه بگیرند از پدر عروس، عروس و داماد را به حمام ببرند حنابندان راه بیندازند و در عروسی ها به دنبال عروس و داماد در کوچه ها شاباش کنند با دست به دبه بکوبند و با پا به زمین روی سر هم سوار شوند و برج درست کنند و همه بخوانند "ای عزیز من/ ای حبیب من" و یا بخوانند "باز باران با ترانه"

دوست دارم"بازگردد خاطرات کودکی/ بر سوار اسب های چوبکی" بازگردند تا صبح زود "با دو پایی کودکانه" بزنیم بیرون خانه و وقتی برگردیم که تمام لباسهایمان خاکی خاکی باشند دوست دارم از فرط خستگیه دویدن و بازی کردن، اول شب خوابمان ببرد و دوباره صبح بازی کنیم با "یکی از بچه های کوچه ی بن بست" دوباره باز گردند آن روزها تا آنقدر گریه کنیم که دلهامان صاف و ساده شود و بعد از آن در در قلعه شتر در شیشه کنند! دوست دارم دوباره شنا کنیم در جوی آب و تا خشک نشویم بایستیم زیر آفتاب سنگهای هفت سنگ را دوباره بچینیم و در دکان ها دنبال "سر کانادا" بگردیم دوباره قایم شویم از دیده ها تا "مرغک برخیزد از چپ و راست" دوست دارم دوباره دوش در دوش یکدیگر بخوانیم " هر که حیدرها حساب است/ سیکش کنم بیاید" دوباره هوا زمین شود و "هرکس که نشیند گرگ زمین" در وسط بازی وسطی زود زود گل بگیریم دوست دارم بدون ترس از عبور پر سرعت ماشین و موتور در کوچه های تنگ پا به توپ شویم، فوتبال های با توپ پلاستیکی چهل من دوباره شروع شوند و آتشی برای سیب زمینی ها شعله ور گردد،

 بدون تور، والیبال بازی کنیم دوباره گاو نرانیم برای بازیه تیله بازی و نندازیم لار خود را در خانه ی جن! دوباره بندازیم هوا سنگ های یه قل دو قل را و جاروپارو کنیمشان از زیر دست دوست دارم دوباره بدویم دنبال رنگرز و گوش کنیم صدای شن شن شنگ را دنبال لانه ی زنبور بگردیم و پیدا کنیم زنبوری که ما را نیش نزند، بس است نیش خوردن از روزگار روزگاری که "ورق زد صفحات زندگانی را" و گرفت از ما قلب هایمان را بزرگانمان را دوستانمان را هم بازی هایمان را دوست دارم دوباره بیایند تابی بندازند بزرگ و کوچک پیر و جوان و نوجوان همه روی آن سوار شوند و با شادی بخوانند "تاب تاب عباسی خدا منو نندازی" اما نمیدانم چه کردیم که خدا انداخت ما را دوست دارم دوباره بخوانند "بشکن بشکنه بشکن" و ما "نشکنیم" نشکنیم دلی را نشکنیم حرمت بزرگان و ریش سفیدانمان را و نشکنیم حرمت خدا را

خوب میدانم که آن روزها برنخواهند گشت اما امید دارم این روزها زودتر تمام شوند و ببینیم چهره آن نجات بخش را تا نجاتمان دهد  از این مرداب گرفتاری و "دوست دارم شبی صبح شود به رسم خوش عهدی/ ناگهان بشنوم ز سمت حجاز ناله ی دلخوش اناالمهدی(عج)"





نوع مطلب : تاریخ نگار، نوشته های هم کانونی، 
برچسب ها : روستای رهن، رهن، یاد ایام، دوران قدیم،
لینک های مرتبط :

سه شنبه 17 مرداد 1396 08:08 ق.ظ
Unquestionably believe that which you said. Your favorite justification appeared to be on the web the
easiest thing to be aware of. I say to you, I definitely get irked while people consider worries that they
just do not know about. You managed to hit the nail upon the top
and defined out the whole thing without having side effect , people could take a signal.
Will likely be back to get more. Thanks
پنجشنبه 31 فروردین 1396 01:45 ق.ظ
Hello, this weekend is fastidious in support of me, as this point in time i am reading
this great informative paragraph here at my residence.
دوشنبه 30 تیر 1393 11:17 ق.ظ
مرحبا خستگی رفع شد چه جاهای قشنگ و معنوی بزرگ شدیم
شنبه 30 فروردین 1393 10:52 ب.ظ
یادش بخیر ...
خسته نباشی حسن جان...
حسن سلامت باشی داداش
شنبه 30 فروردین 1393 10:17 ب.ظ
مرسی حسن جان ولی ای کاش اون روزا برمیگشت،حیف...
حسن بله حیف
جمعه 29 فروردین 1393 11:14 ب.ظ
سلام بر مردان خستگی ناپذیر رهن
خدایا دوستانم را به واسطه قدم خیری که در راه اعتلای روستای عزیزمان رهن برداشته اند یاری کن.آرزوی بهترین روزها توآم با سلامتی را از خداوند منان برایتان خواستارم.
حسن و علیک سلام بر شما
آمین
جمعه 29 فروردین 1393 11:27 ق.ظ
واقعا خاطرات قدیمی زنده شد.دستت درد نکنه داداش!
یادش بخیر اون شبای خنک تابستون ک روی تخت چوبی توی حیاط خونه میخوابیدیم و نگاه اسمون صاف پرستاره میکردیم و خوابمون میبرد از خستگی های بازیهای کودکانه...!
حسن سر شما درد نکنه
جمعه 29 فروردین 1393 10:48 ق.ظ
ممنون حسن آقا
با حرفای شما یاد بچیگی هامون افتادم چه شیرین بود،لار و تیله و هفت سنگ ،حیدرها و...........
کاش همیشه بچه بودیم
حسن خواهش میکنم
ای کاش
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر